نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من از خاک پای تو سر بر ندارم مگر لحظه ای که دگر سر ندارم مگیر از سرم سایه ی چادرت را پناهی از این خیمه بهتر ندارم بگیر از سر لطف جان مرا هم ببخشا اگر جان دیگر ندارم بخوانم به فرزندیت که امیدی به غیر از دعاهای مادر ندارم با تو محشر به پا میکنیم در قیامت چنان که هراسی ز محشر ندارم به داغ تو خون گریه کردم هنوزم خبر از دل خون حیدر ندارم [این غسل چندم است که آغاز میکنم هر بار زخم های تو سر باز میکند] سرودم ز داغ تو چاره ای جز نوشتن ز دیوار و از در ندارم شنیدم که دست تو از کار افتاد اگر چه درست است باور ندارم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد