نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حالا که ای پرستوی من میروی سفر پر میکشی به سوی خدا ای شکستهپر در این قفس مرا تک و تنها رها مکن بانوی من بیا و مرا با خودت ببر گویا مصممی تو که تنها سفر کنی پس میکنم ز محضر تو خواهش دگر از غصهها به مادر خود خواستی بگو لطفا مگو ز دردِ دلِ خویش با پدر بنگر به شرمساریام و سر به زیریام ای آبروی من میپسندم شکستهتر تا ابد مجروحِ زخمِ کاریام وایِ من از این امانتداریام
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد