
کجایی حسین کجایی که موندم ازت بیخبر کجایی حسین بیا و منم رو ببر همسفر کجایی داداش، دیگه خواهرت پیر شده یا حسین کجایی داداش، همین حالاشم دیر شده یا حسین بیا و ببین کبوده، کبوده، کبودم هنوز اسیرم هنوز، توی کوچههای یهودم هنوز سرت روی نی دلم رو به دنبال تو میکشوند سرت روی نی برای من خسته قران بخون من کیام انگشتر زیبای عصمت را نگینم آفتابی بر فراز دوش ختم المُرسَلینم گوهر نابی به دست رَحمتُ لِلعالَمینم ریسمان محکمی در پنجهی حَبلُ المَتینم بازوی مشکل گشای فاطمه در آستینم آسمان عصمتی در حلقهی چشم زمینم من گرامی دختر مولا امیرَ المومِنینم از ولادت جای در آغوش پیغمبر گرفتم تا گشودم دیدهی خود را دل از حیدر گرفتم نقش گل پیوسته از گلبوسهی مادر گرفتم روح ثارالله را با یک نظر در بر گرفتم انچه را میخواستم از دامن کوثر گرفتم مصطفی میخواند بر گوش آیهی فَتحُ المُبینم من گرامی دختر مولا امیرَ المومِنینم ماه و خورشید ولادت را به دامن کوکبم من با اسارت مظهر آزادگی در مکتبم من زیور دامان عصمت زینت اُمُ اَبَم من آفتاب دامن زهرا در آغوش شبم من مثل مادر تا سحر در ذکر یا ربّ یا رَبَّم من روح میگیرد دعا از نغمههای دلنشینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم در سنین کودکی داغ رسول الله دیدم بعد چندی نالهی مادر ز پشت در شنیدم او به دنبال علی من نیز دنبالش دویدم ناله از دل پنجه در رخ از غم بابا کشیدم جامهی جان در عزای مجتبی از هم دریدم داغ روی داغ بنشستی به قلب نازنینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم صبر کردم تا شبی تاریک و آرام از مدینه بار بستم از برای کربلا با سوز سینه آفتاب و ماه من با اختران بیقرینه ام کلثوم و رباب و فاطمه، نجمه، سکینه بدرقه ام البنین کردند و لیلای حزینه اشکشان میبود جاری از یسار و در یمینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم نیم روزی داغ روی داغ دیدم صبر کردم بین دشمن از حسینم دل بریدم صبر کردم از هزاران زخم او گلبوسه چیدم صبر کردم جسم پاره پاره را در بر کشیدم صبر کردم کوه غم بردم هلال آسا خمیدم صبر کردم صبر هم بیتاب شد از صبر ایوب آفرینم من گرامی دختر مولا امیر المومنینم از امیرالمومنین در کوفه استمداد کردم لب گشودم مثل زهرا و خدا را یاد کردم کوفه را از خطبهی گرمم حسین، آباد کردم خود اسیری رفتم و اسلام را آزاد کردم در هزاران موج غم قلب علی را شاد کردم احمد و زهرا و حیدر هر سه گفتند آفرینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم خواب دشمن را به مرگ و ذلتش تعبیر کردم با زبان حیدری کار دو صد شمشیر کردم دختر شیرم که در آن بیشه کار شیر کردم رأس ثارالله را وادار بر تکبیر کردم او فراز نیزه قرآن خواند و من تفسیر کردم گاه با نطق بیانم گاه با خون جبینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم بر تن بیدادگرها شعله میزد آه سردم کربلا و شام و کوفه گشت میدان نبردم غیر زیبایی ندیدم با همه اندوه و دردم روح پیروزی گرفت از هر دمم اسلام هر دم گرچه پای تشت زر از غم گریبان پاره کردم سوخت تار و پود دشمن از خطبههای آتشینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم بود جاری بر حسین از دیدهی گریان گلابم ریخت خاکستر عدو بر فرق، در شام خرابم داغ هجده دسته گل میکرد همچون شمع آبم صوت قران و چوب دشمن کرد یک لحظه کبابم دختر قرآنم و بردند در بزم شرابم بود در آن دم نگه بر اشک زین العابدینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم گرچه جسمم شد چهل منزل کبود از تازیانه ماند بر اندام مجروحم ز کعب نی نشانه داغ روی داغ دیدم خون ز چشمم شد روانه دفن کردم در دل ویرانه جسم نازدانه قاتلم داغ حسینم شد نه بیداد زمانه قسمتم این شد که رأسش را به نوک نی ببینم من گرامی دختر مولا اَمیرَ المومِنینم از مدینه تا به شهر شام رو کردم دوباره کوچهها و بامهای شهر را کردم نظاره در دل تنگم نفس از آتش غم شد شراره چون تن پاک حسینم گشت جسمم پاره پاره اشک ریز ای چشم میثم در عزای من هُماره دستگیرم در حیاط و مرگ قبر و واپسینم من گرامی دختر مولا امیر المومنینم