
آنشبی که کاروان رفت از حرم شهر خالی شد ز مولای کرَم از مدینه رفت شاه عالمین سیّد و مولای مظلومان، حسین زینب کبری میان محملش داشت غوغای دوعالم در دلش نغمهای بر گوش ثارالله رسید ایّها الارباب! عبدالله رسید همرهش دارد دو دُرّ ناب را هردو خواهرزادهی ارباب را گفت با مولا که جانانم تویی مور درگاهم، سلیمانم تویی گرچه پایم، عذر بر جاماندن است سهم قربانی زینب با من است در جوابش گفت بانوی حرم اجر قربانی تو با مادرم هرکه قربانی خود، همراه داشت دخت حیدر در بساطش، آه داشت ای که از اطفال خود دلکندهای هدیه دادی، سربلندم کردهای یک شب عبدالله در دل باز کرد بانویش را درد دل آغاز کرد ای فدای خاک پایت، ماسوا دختر میراثدار مرتضی شک ندارم اینکه هرکار شما حکمتی دارد به دور از فهم ما در دلم ماندهست تنها یک سوال! روز عاشورا در آن جنگ و جدال هر شهید افتاد بر روی زمین خود رسیدی در برش با شاه دین من شنیدم زیر تیغ و نیزهها بر زمین ماندند فرزندان ما چون حسین آورد اطفال مرا پس چرا ماندید بین خیمهها گفت ماندم در میان خیمهها تا نبیند یار، چشمان مرا چون حسینم شرمگین از خواهر است گفتم از این غم بمیرم، بهتر است **** ای سلیمان! نگاه کن بر مور هدیه آوردهام به مقدم تو من هم امروز با همین دو پسر سهم دارم در این محرّم تو ردّ احسان مکن، خدای کرم اذن میدان بده به طفلانم بس بوَد داغ اکبرت به دلم بیش از این، جان من مرنجانم گر بمانند این دو بین حرم جان به لب میشوند از غیرت گر ببینند خیمهی خورشید شود آماج آتش و غارت حتم دارم که هردو میمیرند گر ببینند دست بستهی من جای سیلی به روی طفل تو و سیل خون از سرِ شکستهی من **** برخیز و رو به حرمله بد گهر مده پنجاه سال زحمت ما را هدر مده **** به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من سر تو دعوا بود ناله کشیدم من سر تو رو بردن دیر رسیدم من