نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نمیدانم چرا دردِ دلم، درمان نمیگیرد غم هجرانِ جانفرسای تو، پایان نمیگیرد من از سختیِ دردِ دوریات دق میکنم آخر فراقِ تو به من یک لحظه هم آسان نمیگیرد برای خشکیِ چشمم علاجی نیست جز گریه کویر من به هر در میزند، باران نمیگیرد تو را دنیا گرفت از من، عجب دنیای نامردی! چرا مردی از این بیمعرفت تاوان نمیگیرد اگر بودی، اقلّاً این گدایت سرپناهی داشت دلِ سرگشتهام بیتو سر و سامان نمیگیرد هزارانبار عهدم را شکستم، مایهی ننگم تمام شهر از من حس اطمینان نمیگیرد گناه آمد، تمام اعتبارم را گرفت و برد که حتی سایهی من از خودم فرمان نمیگیرد بیا از شرّ شیطانی به نامِ «من» رهایم کن تو که باشی کنارم، اینقَدَر میدان نمیگیرد وَقَدْ أَفْنَيْتُ عُمْرِى، عمر من در خواب غفلت رفت تو کاری کن، اجل بیاذنِ تو که جان نمیگیرد خلاصه با همین آلودگیها، دوستت دارم برای هیچکس قلبم به این میزان نمیگیرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد