نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حرفی از بد شدن مردم عالم نزدی گره بر کار من این سائل اعظم نزدی گر چه سلطان سخایی و همه ریزهخورت چوب منّت سَر دارائی حاتم نزدی ای بنازم کَرَمت را که خریدی همه را طعنه بر اینهمه فقر بنی آدم نزدی سفره انداختی و من بهمش ریختهام دیگ عصیان مرا پیش خدا هم نزدی به خودم بود نمیآمدم اینجا دَم صبح دعوتی کردی از آلودگیام دَم نزدی به همه رو زدم و سَر به سرایت نزدم تا بیایم به درت رو به گدا کم نزدی حُرمتت را که شکستم تو دعایم کردی جای این خبط و خطا، سیلی محکم نزدی پَر من زخم شد و اما بغلت خوب شدم خوب شد زخم مرا دیدی و مرهم نزدی عمر من سَر شد و با اینهمه حسرت آخر سَر به ویرانهی این نوکر پُر غم نزدی نجفم دیر شده من گله دارم به علی جرم من چیست مگر خط به گناهم نزدی؟ باز به داد دلم کرب و بلا را برسان از چه دارو تو بر این درد مکرم نزدی؟ من به قربان غم تو که به جز داغ بقیع در بیابان بلا خیمه و پرچم نزدی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد