نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ناگهان بازوی آب آور تو میریزد مشک میریزد چشم تر تو میریزد مژههای تو خودش لشگری از طوفان است تیر را چون بکشم لشگر تو میریزد دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند بی سبب نیست که بال و پر تو میریزد عباس گیرم امروز ببندم به سرت پارچهای صبح فردا روی نیزه سر تو میریزد شده اندازهی قاسم بدنت از بس که قد و بالای تو دور و بر تو میریزد بهترین کار همین است که دستت نزنم دست من چون برسد پیکر تو میریزد چقدر خون نشسته رو موهای تو تیر نشسته درست توی چشمهای تو شنیدم سر آب سرت له شده آه خجالت نکش کاریه که شده منم مثل تو سر به زیرم خجالت نکش تا نمیرم اگه دست ندرای تا خیمه تو رو روی دوشم میگیرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد