نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من زینبم طلایهدارِ غمم صد کربلا روایت ماتمم گریانم از غم قتیل عراق چه کرده با من فراق امان از این غم من بیحسین به موج غم ماندهام غریب و درماندهام امان از این غم کربلا، گرفته هستیام را در گودال، سرش زِ تن جدا شد یادم هست، که زیر سُم اسبها جسم او، چگونه نخنما شد یارم را، به خون نشسته دیدم صدها زخم، به جسمش آرمیدند خورشیدم، به نیزه شد نمایان از ماهم، ستاره آفریدند یک سال و نیم به هر نفس مُردهام یک سال و نیم زِ داغش افسردهام یک سال و نیم لبم نخورده به آب زِ غصههای رباب، دلم شکسته یک سال و نیم وجودم از هم گسست نگاه آن مردِ مست، دلم شکسته میمیرم، به زیر نور خورشید اما او، تنش رها روی خاک میمیرم، ولی نه قعر گودال میگریم، به زخم جسم صدچاک قلبش را، سهشعبهای درید و پهلویش، کبودِ دشنهها بود یادم هست، چو بین مقتل افتاد چشمانش، به سمت خیمهها بود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد