
مخواه دخترکت از تو بیخبر باشد بدونِ من به سفر میروی پدر، باشد تنور خانه گمانم هنوز روشن بود وگرنه موی تو باید بلندتر بود او هم شبی درست پدر را ندیده است معصومه هم رقیهی موسی بن جعفر است قسم بر زینب کبری که در این کشور مولا زِ فرزندان زهرا میشود با گل پذیرایی کنیزِ شوکتِ شاهانهی تو مادرِ گیتی غلامِ همّتِ مردانهی تو بود آقایی به دریای علومت دیدهام جمع فقیهان را چنان غوّاصها در حال اقیانوس پیمایی غبار قبرت از علم لَدُن پُر بوده تا رفته فقاهت از سر کویت به سر حدّ شکوفایی بزرگانی چنان بهجت اگر صاحبنفَس بودند زِ انفاس شما آموختند اعجاز عیسایی دلم با آرزوی اِشفَعیلی میشود آرام که من را جز تولّی و تبرّی نیست دارایی گنهکارم ولی ای عصمتِ حق، پردهپوشی کن پناه آوردهام در سایهات از بیم رسوایی میشه که حضرت زهرا به تو گفت پدرت همش فداها به تو گفت بعضی حرفامو به هیچکی نمیگم میشه این حرفارو تنها به تو گفت اونقدَر امامتو صدا زدی نالهی رضا رضا رضا زدی مثل زینب تو هم آواره شدی به کوه و دشت و بیابونا زدی هرچی شد بالای تلّ نیومدی بالای تلّ زینبیه رسیدم که وای وای نیزه زِ جای جای تن تو درآمده حتی لباسهای تن تو درآمده توی قم بال و پَرت ریخته نشد غریبه دور و برت نیومده از رو پشتبومهای خونههاشون دیگه آتیش رو سرت نیومده توی قم بیاحترامی ندیدی نگاه مردای شامی رو سرت نیومده تو خرابه های قم نبردنت بهخدا بزم حرام نبردنت حسین... تو صفات تو خدا رو میبینم عمّهی کربوبلا رو میبینم وقتی که به گنبدت خیره میشم انگاری امام رضا رو میبینم اگر به مرقد من نیز دستتان نرسید زنید بوسه به قم بر مزار خواهر من خدا گواه است بگویم که دوستش دارم روا بوَد که خطابش کنم برادر من