نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شب بود و نور عرش خداوند دیده شد فریاد ابرهای بهاری شنیده شد باران به سمت پهنهی ساحل کشیده شد در جزر و مَدِّ عاطفه، عشق آفریده شد امواجِ حاجتیم که غرقِ تلاطمیم دلدادگانِ حضرتِ معصومهی قُمیم بالاترین عروج قنوتِ دعا،سلام پنهانترین تَشَرُّف جبرئیلها،سلام شوق تَوَسَّلات سحرگاهِ ما،سلام ای قبلهی قیامِ امامِ رضا،سلام ما حاجیان کعبه ی خواهر برادریم سجدهگذار تُربت موسَیبنجعفریم غم در شکوه شادی آئینهها گم است رزق شراب مستیِ ما پای این خُم است میلِ کبوترانگیِ ما به گندم است زیباترین مسافرتم، مشهد و قم است این سعیِ پُر صفایِ گدا را زیاد کن جانِ رضا زیارت ما را زیاد کن نامت،حجاب روی سر دخترِ من است ذکر رضا رضا شرفِ کشور من است تا طفلِ مکتب تو به عالِم شبیه شد دست هزار علم،دخیل ضریح شد مشق پُر اشتباه شب ما،صحیح شد هر مرجعی کنار تو نُطقش فصیح شد حوزه نشانهی هنر سروری توست فخرِ طباطباییِ ما، نوکری توست از شوق وصلِ چشمهی تو، جو شدن خوش است مثل گلاب،در حرمات،بو شدن خوش است در دست خادمان تو،جارو شدن خوش است در صحن آب و آینه آهو شدن خوش است آهو نشد، نشد.، تو بیا وُ ثواب کن من را کبوتر حرمات انتخاب کن از برکت حضور تو دنیا ادامه داشت امروز رفت و فرصت فردا ادامه داشت در هیبت تو جلوهی زهرا ادامه داشت این اِشفَعی لَنای لب ما ادامه داشت تا در زمان حادثهها مادری کنی در حشر با شفاعت خود،محشری کنی کم کم شروع واقعهی اشک و آه شد تب کردی و کرانهی گیتی تباه شد روز عَجم زمان غروبت،سیاه شد قم نه،بگو تمام جهان بی پناه شد سَم گرچه نای پَر زدنت را نشانده است امّا وقار ساحت تو حفظ مانده است بالت نسوخت و پَرِ تو لطمهای ندید در قم حریم معجر تو لطمهای ندید در طوس،شأن دلبر تو لطمهای ندید موی سر برادر تو لطمهای ندید از جگرسوختگان آهِ شَرَر بار ببین خیز از طوس بیا حال مرا زار ببین کاش میشد که دل سیر تماشات کنم ای سفر کرده تو برگردی و پیدات کننم چقدر کوه و کمر را پِیِ تو آمدهام به تَمَّنای رُخَت نالهی هجران زدهام چند ماه است که آوارگی اقبال من است چادر خاکی من شاهد احوال من است من معصومه کجا رنج بیابانگردی کاش یک بار به این خسته نظر میکردی پِیِ تکریم منِ پردهنشینِ بد حال سر به زیر آمده بودند همه استقبال سر هر کوچه که رفتم سلامم کردند مثل پروانه همه دور و بَرَم میگردن گریه کردم حین مناجات ولی کوچه رفتم ولی کوچهی سادات فقط دور بودم همه جا از نظر بیگانه خانهام خانهی نور است نه یک ویرانه کاش بودی که ببینی من اگر تب کردم سوختم ناله زدم گریه به زینب کردم کاش میشد که بگویند دروغ است دروغ رفتن عمهی ما بر سر بازار شلوغ چه کسی داشت گمان از سر ایوان بلند عدهای بی سر و پا سنگ به زینب بزنند فکر کن دور نوامیس خدا مَعرکه بود فکر کن معجر ناموس خدا دستِ که بود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد