نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

فارغ زِ هر حدیث و جدا از روایتی دلدادگیِ من به تو دارد حکایتی بیقیمتم، زِ پیش تو جایی نمیروم لا یُمکِنُ الفرار از این عشقِ قیمتی من را بزن، به ناز جماعت میارزد این سوگند میخورم که ندارم شکایتی بیدست هم بغل کنیام ذوق میکنم عباس مهربانِ من اوج لطافتی من توبه میکنم که تو تحویل گیریام تنبیه اگر که هست، ببَر کنج خلوتی ای صبحِ روزگار ببَر با خودت مرا از لابهلای واهمهی شامِ ظلمتی تا زیر مَشک سردرِ صحنت بکِش مرا من را ببَر زیارت اگر نیست زحمتی نه قسمت است، نه همّت زیارتت همیشه گفتهاند هست دعوتی ما میرویم کربوبلا هم به خرج تو اُمُّالبنین سفارشمان کرده نوبتی رسم است روز مزد همین روز آخر است دارد گدا برای تقاضاش فرصتی ما گیرِ حاجتیم و تو گیرِ نیزهها لعنت به قلب حرملهی پست لعنتی دندان نگیر مَشک، با تیر میزنند بر سینهی تو مَشک حرم را به راحتی پای تو گیر کرده میان رکاب اسب ای بر زمین کشیدهشده، در وخامتی افتاده است نیزه به جان و تنت چرا پاشیده است جسم تو هر گوشه قسمتی تو اولین کسی که به خیمه نیامدی ماندی به زیر دستِ همین قومِ غارتی بالابلندِ لشکرِ زینب بلند شو اصلاً بگو چرا تو به این قدّ و قامتی؟ بالای نیزه چشم ببندی قبول نیست همراه بانوان حرم در اسارتی مویت سفید میشود اما حلال کن تو هم کنار تشت به بزمِ جسارتی **** تا زینب وارد بزم یزید شد بر روی نیزه محاسنِ سقّا سفید شد **** باز کن بر شانهات موی بههم پیچیده را با تبسّم وا کن اَبروی بههم پیچیده را باادب پا را بکِش بر خاک، کمتر شرم کن باز کن اینبار زانوی بههم پیچیده را این یکی بر مَشک و آن یک بر عَلم چسبیده است با خود آوردم دو بازوی بههم پیچیده را تیرها و نیزهها با هم تو را بد دوختند میکَنم از خاک، پهلوی بههم پیچیده را تیر چرخی زد میان چشم و بعدش هم عَلم وای میبینم اگر روی بههم پیچیده را قبل از آنی که تو را تا پیش طفلانم کِشم میکِشند از دست النگوی بههم پیچیده را این سرِ کج زود میافتد زمین پیش حرم وا مکن از نیزه گیسوی بههم پیچیده را **** از این به بعدِ روضه را چیزی نگویم بگذار سربسته بماند روضههایم از ماجرای معجرت چیزی نگویم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد