
عمهات اشک ارغوان را دید خندهی نحس خیزران را دید ته گوداله پر بلا را دید تن عریان و نعلها را دید گوشهی معجرت نمور نبود خبر داغی از تنور نبود دست بیعت به تبل جنگ نخورد به غرورت کلوخ و سنگ نخورد چنان غرور ما روزگار داد به باد که بر زمین ننشیند هزار سال دیگر (ز آتش هجر منه سوخته خرمن چه کنم)۲ من نگویم تو چه کردی، تو بگو من چه کنم؟ (مرا به صبر و شکیب آن صنم اشارت کرد)۲ خبر نداشت که خود هرچه بود غارت کرد عقل پرسید، که دشوار ترین مردن چیست عشق فرمود، فراغ از همه دشوار تر است (دو نگاهی که کردی همه عمر، نرود تا قیامت از یادم نگه اولین که دل بردی، نگه آخرین که جان دادم)۲