
سر دَواندَن نیست رسمِ دلبری گریهام را از چه در میآوری؟! بگذر اصلاً از برادر خواهری حقِ این پنجاه سالِ مادری دستِ رد بر سینهیِ من میزنی نه، دلت آمد دلم را بشکنی؟! التماست میکنم، رو میزنم میشوی راضی، زانو میزنم نه بگویی، چنگ در مو میزنم باز حرف از زخمِ پهلو میزنم واقِفَم این تحفهها ناقابل است آب تا باشد، تیمم باطل است امّا پیشمرگِ اصغرت هستند که نه، سیاهی لشگرت هستند که ذوالفقارِ خواهرت هستند که لایقِ دور و بَرَت هستند که گشته از داغِ پسر مویت سپید حقِ زینب نیست سهمی از شهید آه، میخواهی نَمیرَم، نه نگو در حضورت سر به زیرم، نه نگو حضرتِ نِعمَ الاَمیرَم، نه نگو منّتت را میپذیرم، نه نگو آبرویم بسته بر این خواهشم رد کنی، خیلی خجالت میکشم اِلتِفاتی کن که خواهرزادهاند از شهیدانت عقب افتادهاند جان به کف، بَهرِ مَصاف آمادهاند لب کنی تَر، سر برایت دادهاند این دو اسماعیلِ من، قربانِ تو هستیِ زینب بلاگَردانِ تو امتحان کن تا ببینی کاریاند شیرهایِ بیشهیِ کراریاند غیرتِ زهرا به وقتِ یاریاند آشنا با رزم و میدانداریاند درسِ عشق و جنگ از بَر کردهاند خوب شاگردیِ اکبر کردهاند رخصتی تا ترکِ جان و سَر کنند در یَمِ خون، چهره زیباتر کنند روسپیدی، قسمتِ مادر کنند از شُمارِ زخمِ تو کمتر کنند من شریکت نیستم، دل دل نکن جانِ زینب، کار را مشکل نکن میکنی در حقم آقایی، حسین باز در صبر و شکیبایی، حسین بینِ خون گفتند تا دایی حسین بازگردانده است تنهایی، حسین زینبت اسبابِ زحمت شد، ببخش باز زخمی رویِ زخمت شد، ببخش