
بی دام و آب و دانه، كبوتر گرفتهای از پَـر شكسته آمدهای، پَر گرفتهای نگذاشتی كه مـن برسم، پیش آمدی دستِ مرا بـه دستِ مطّهر گرفتـهای برداشتی زِ گردنِ من، چكمههایِ شرم اشكِ مرا همان جلویِ در گرفتـهای این خواب نیست، درست دیدهام، حسین حُرّ را به سینه مثلِ برادر گرفتـهای؟! ناخواندهام اگرچه، ولی حُرمَتِ مرا مهماننواز، به چنـد برابر گرفتـهای با لشگری گرفتم اگر راهتـان، شـمـا با یـك نگاه، راه بـه لشگر گرفتـهای یك بـار هم نـشد كه به رویـم بـیاوری! ایـن مِـهرِ عـاشقانه زِ مادر گرفتـهای سنـگِ تمـام گذاشتی، آقـا سَـرِ مـرا بـر زانـویت به لحظهیِ آخر گرفتـهای ایـن عاقبـت به خیـریِ زیبـا بـرایِ حُرّ از مُصحَـفِ رضایـتِ خـواهر گرفتهای حالا كه رویِ زخـمِ سرم دستمالِ توست دلشورهیِ مرا به عرصهیِ محشر گرفتهای