نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باور نمیکردم که روزی پیشِ چشمم از پا بیندازد غلافی همسرم را تو بینِ آتش رفتی و من گُر گرفتم حالا بیا و جمع کن خاکسترم را هر شب حسن در خواب میگوید مُغَیره دست از سرَش بردار، کُشتی مادرم را دیروز اگر در پیشِ طفلانم حرَم سوخت فردا بسوزانند با طفلان حرَم را از کربلا گویا صدایی را شنیدم طفلی به گریه گفت عمّه معجرم را حسین آه آه آه آه... ***** هر جا که به پرچمش نگاه تو افتاد، حرَم رقیّهاست تنها حرَمی که روضهخون نمیخواد، حرَم رقیّهاست اومدم زیارتت با گریه، با زاری تو هنوزم وسطِ بازاری خیلی روضهی نگفته داری وای سلام خانم ایَّتُهَا الصِّدّیقَةُ الشَّهیده ای نوهی مادر قدخمیده گنبدتم مثل موهات سفیده بسوز ای دل جونی نمونده تُو تَن رقیّه آتیش گرفته دامن رقیّه تفریحشونه زدن رقیّه حسین...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد