تصویر محسن عرب‌ خالقی - چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

[ محسن عرب‌ خالقی ]
چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیلِ آتشین‌سخن، تبر به دوشِ بت‌شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

از ابتدای هفته‌ام، در انتظار جمعه‌ام
صبح نه، ظهر نه، غروب شد، نیامدی

آقا بیا، آقا بیا...

*****

خیال کن پس از این سال‌های در به دری
پس از تمامیِ ایّام سخت خون‌جگری

پس از زمانه‌ی پُر های و هوی کبر و غرور
شود دو چشم تو روشن به آفتاب ظهور

جهان منوّر از اعجاز آفتاب شود
دعای العَجَلت نیز مستجاب شود

خبر رسد که سَرآخر زمانه سازش کرد
دهند مژده دعای فرج گشایش کرد

نشانه‌های ظهور آشکار و تکمیلند
از این به بعد دعاهای ندبه تعطیلند

بگو به حِمیَری و دعبل و کُمیت امروز
رسید منتقم خون اهلِ بیت امروز

به دشمنان علی خار و خور حرام شود
دهید مژده که هنگام انتقام شود

زمان، زمانِ تحقّق به وعده‌ای ازلی‌ست
و دادگاه مجازات دشمنان علی‌ست

خیال کن که در آن روزِ با اهمیت
به جایگاه قضاوت نشسته آن حضرت

ادب به محضر آن «حَیِّ لا یَموت» کنند
زنند صیحه ملائک همه سکوت کنند

رسیدگی کنَد او قبلِ هر کسِ دگری
به جرم واقعه‌ی قتل مادر و پسری

پس از دَمی که خلائق همه سلام کنند
ندا دهند کنون متّهم قیام کنَد

در آن زمان که عرب‌ها ز جبهه می‌ریزند
به جای یک تَن، چهل تَن ز جای برخیزند

به چشم قاضیِ عدلیّه چشم‌ها خیره‌ست
چه ماجراست که پای چهل نفر گیر است؟!

به لحن محکم و آوای آتشین‌گونه
به حکم شرع زنَد قاضی صیحه این‌گونه

به سمتِ خانه‌ی زهرا کدامتان رفتید؟
برای کشتن یک زن تمامتان رفتید؟!

مغتنم دیدند صبرِ رُو به پایان مرا
آتش آوردند نمرودان، گلستان مرا

بیتِ من در آتش و مصراع من افتاده بود
بی‌ادب‌ها خوب سوزاندند دیوان مرا

آرزوهای مرا در پشتِ در آتش زدند
کاش می‌بستند جای دست، چشمان مرا

کسی نگفت که زهرا چقدر بی‌کس بود
برای کُشتن یک زن یکی دو تا بس بود

زنی غریب و چهل تَن چقدر بی‌عارید
و تازه تک تکِتان نیز مَرد پیکارید

اگر که جنگ شده، این چجور پیکار است؟!
کسی نگفت چرا فاطمه عزادار است

*****

بُریدی، دوختی، اندازه کردی، لطف‌ها کردی
اگر محسن نپوشد، اصغرِ شش‌ماهه می‌پوشد
...
میانِ خطبه پدر در دلش دعا می‌کرد
که تیر با گلویت گرمِ گفت و گو نشود

همین که تیر رها شد، حسین با خود گفت
گمان کنم که دگر این گلو، گلو نشود

همین که جسم تو را دفن کرد، با خود گفت
خدا کنَد که دگر خاک زیر و رُو نشود

گلو نمانده برایت که رُو به قبله کنم
...
ببینید ببینید، گلم رنگ ندارد
اگر آمده میدان، سرِ جنگ ندارد
...
ببین به این و به آن رُو زدم، نشد بابا
که بَر زمین و زمان رُو زدم، نشد بابا

بخاطرِ تو به نامردهای این دنیا
به شمر تا به سَنان رُو زدم، نشد بابا
...
ای گره خورده به دل‌ها گرهِ قنداقه‌ت
باز کرده گره‌ام را گرهِ قنداقه‌ت

کودکی‌ات به بزرگیِ جهان می‌خندد
بندِ قنداق کجا دستِ تو را می‌بندد؟!
...
میوه‌ی نوبرِ بهار حسین
سوّمین دانه‌ی انار حسین

جمع در هیچ‌کس غیر تو نیست
پیرِ عشقی و شیرخوارِ حسین

خواب می‌دید مادرت هر شب
که قدم می‌زنی کنار حسین

بندِ قنداقه‌ات به دستِ فلَک
بند قلبت به دست حسین

زار شد کار دشمنان حرَم
آمدی تا به کارزار حسین

*****

(دستِ من بسته، ولی دستِ مُغَیره باز بود)
...
(به در می‌زدند
هر چی می‌گفت فاطمه‌م، بیش‌تر می‌زدند)
...
(من صف اوّل هر غزوه به میدان رفتم
ولی اندازه‌ی تو زخم ندارم زهرا)
...
(مقابل من و تو آب را به اسبش داد)

پربازدید‌ترین‌های شعر اول محسن عرب‌ خالقی مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

پربازدید‌ترین‌های شعر اول مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

محبوب‌ترین‌های مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

محبوب ترین‌های محسن عرب‌ خالقی

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد