
علی ماند و سلام او فقط زهرا جوابش داد اگرچه گریهاش افتاد فقط زهرا جوابش داد علی با فاطمه تنها به پشت دربها بودند چهل شب پشت درها در پی یک آشنا بودند چهل شب رفتهاند و جز سه تن یک یار و یاور نیست به جز سلمان و مقداد و ابوذر نیست ولی آن روز در کوچه ولی آن روز در خانه میان جمع اوباش و اراذلها و بیگانه چهل تن یا که سیصد تن روایتها فراوان است خدایا کینه عریان است غلاف تیغ پنهان است حرامی هم رجرخوان است تلافی غدیرخم فقط آتش فقط هیزم امان از دست نامردم به پیش طفل سردرگم حسن چشمان زینب را گرفته که مادر پشت درب خانهی خود هست زمین افتاد در افتاد امان از چادر زهرا چندتایی زدند با پا در تا که افتاد روی زهرا در همه کج رفتند حتّی میخ همه لج کردند حتّی در حمله طوفان سوی نور شمع کرد هرچه قوّت داشت دشمن جمع کرد روز رنگ تیرهی شب را گرفت مجتبی چشمان زینب را گرفت