
گفت ابن ابی الحدید شبی به ابوجعفر نقی استاد زینب آن دختر رسول الله که درود خدای بر او باد در مسیر مدینه از مکه در کمین حرامیان افتاد بانویی باردار بر ناقه چون گل و غنچه در مقابل باد ابن اسود یکی از آن کفار نیزهای زد به ناقه با فریاد ناقه رم کرد، مادری ترسید سنگ خندید، شیشهای افتاد مصطفی ای که با خلایق بود مهربان تر ز مام با اولاد فتح مکه به انتم طلقا گرچه کفار را نمود آزاد از حباربن اسودو نگذشت گفت این جمع کفر با الحاد سنگ اگر زد به پرده کعبه از حجر نیز خواست استمداد بکشیدش که خون او هدر است عاقبت صید میشود صیاد بعد ابن ابی الحدید کشید صحبت خویش را به این اسرار ابوجعفر که پس از رحلت رسول علی چو با خلیفه نداد آنچنان آتشی به پا کردند که در او آب شد دل فولاد آنچنان که به یاس ضربه زدند پتک بر آهنش نزد حداد غنچهای موسم شکوفایی برگ پاییز شد به خاک افتاد داستانی دوباره شد تکرار و سوالی دوباره شد ایجاد که پیمبر اگر که بود هنوز او چه حکمی به این عمل میداد حرف عبدالحمید منتزلی چون به اینجا رسید با استاد در جوابش جناب بوجعفر از سر عدل نه به داد و عناد گفت در پیشگاه عدل خدا نیست چون فرق در مرید و مراد چه خلیفه چه ابن اسود را حکم احمد یکیست در بیداد حکم انصاف و عدل، حکم شرف حکم قطعی قصاص یک جلاد حرف اینجا تمام شد اما در سرم میکشد کسی فریاد که نه تنها جواب بوجعفر داشت حتی سوال هم ایراد کاش یک مرد بود میپرسید هم ز شاگرد درس هم استاد که کجا فاطمه کجا زینب که کجا آینه کجا وقاد لا یقاص بنا احد فرق است بین معلول و علت ایجاد فاطمه نور و مابقی سایه فاطمه روح و ماسوی اجساد فاطمه آب و ما همه تشنه فاطمه مادر و همه اولاد فاطمه مصطفیست در باطن فاطمه مرتضیست در بنیاد فاطمه سیرت امام کریم فاطمه صورت امام جواد حکم را باید آن کسی بدهد که به این حرفها کند اسناد حال باید نوشت از ضارب آنکه در حبد و کینه است نماد آنکه یک شعله از جهنم او میشود دشمن خدا، شداد آنکه در جنگ بوده اهل فرار با فتوت همیشه داشت تضاد آنکه حق امام بر حق را میستاند از او به استبداد آنکه دستش همیشه سنگین بود آنکه بودند دور او الوات چه کسی زد به صورت چه کسی چه کسی پا به چادر که نهاد کی زده بیوضو به قرآن دست کی شده غصهدار و کی دل شاد جاهلان با بهانهی اینکه باب علم نبی نشد ارشاد حمله بردند بر سرائی که پیش او با ادب نبی استاد تازیانه غلاف قنفذ را داد در آن مصاف حکم جهاد که بزن آبرویمان را برد که بکش زود هرچه بادا باد چه بگویم از آنهمه ضربه چه بگویم از آنهمه فریاد (مقتنم دیدند صبر رو به پایان مرا آتش آوردند نمرودان گلستان مرا بیت من در آتش و مصراع من افتاده بود بی ادب ها خوب سوزاندند دیوان مرا آرزوهای مرا در پشت در آتش زدند کاش میبستند جای دست چشمان مرا دست من بسته ولی دست مغیره باز بود در جنگ آنکه دست بر دامان من بوده در کوچه دستت را ز دامانم جدا کرده تا شام نه تا روم میخندند بر اشکم افتادنت در کوچه از بس که صدا کرده سنگ کدامین بیحیایی در دل کوچه آیینههای سینهات را جابجا کرده)