
تا که از شانهی خود کوهِ گنه بردارند چشم بر خون گلوی علی اصغر دارند بر شفاعت نگه نور دو عینت کافیست نخی از پیرهن سرخ حسینت کافی ست همه از هم بگریزند و تو در اوج جلال کنی از لطف و کرم شیعهی خود را دنبال عفو بر خاک ره شیعهی تو سر فکند چادر خاکی تو، سایه به محشر فکند بس که از چادر خاکیت کرم می بارد قاتلت هم به تو امید شفاعت دارد به شراره جگر و ناله و سوزت سوگند به مناجات شب و گریهی روزت سوگند که به آن جانی قدّار محبت نکنی قاتلت را به صف حشر شفاعت نکنی ظلم و جور و ستم بیعددش یادت هست جای دست و ضرباتِ لگدش یادت هست یاد داری که چگونه حسنت میلرزید نفس شوهر خیبرشکنت میلرزید خاطرت هست که از درد به خود پیچیدی خاطرت هست که داغ پسرت را دیدی