نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اميد قلب خسته در اين شبِ سياهی در راه ماندهای را درياب با نگاهی ديگر بيا که بیتو از دست رفتهام من ای وای از تباهی ای وای از تباهی یابن الحسن کجایی مردم از این جدایی... افتاده بودم از پا در جادهی غم اما دادم به خود تَسَلّی ديگر نمانده راهی در سايهسار لطفت جايی برای ما هست؟ با دل چه کرده بیتو شبهای بیپناهی برگرد ای انیسِ شبگردِ در مدینه عمریست مانده آقا بر راه تو نگاهی ای انتقام سیلی، با چشمهای نیلی مادر تو را صدا زد هر شام و صبحگاهی یک گوشواره گم شد در بین کوچه و رفت یک گوشواره از دست در غارتِ سپاهی انگشتری به دست تو دوخته دَمادم چشمان حسرتش را از بین قتلگاهی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد