نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آب دیدم و به یاد لبِ تو افتادم باز هم روضۀ تو زنده شده در یادم باز هم نامِ تو و اشک تلاقی دارند باز هم دل به مُصیباتِ مقاتل دادم بر سرِ نیزهای و زمزمه دارم بر لب زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم خیزران بر لبِ تو آه، چه بر دل آورد که کشیده است به وادی غزلِ فریادم سرِ تو، دخترِ تو، نیمۀ شب میگریم چه کند با غمِ تو، طبعِ خراب آبادم همۀ آرزویم از تو نگاهت بودهاست نکند بشنوم از چشم شما افتادم دیر وقتی است اسیر تو و عشقت هستم من از آن روز که در بند توام آزادم شاعر: سید رضا شرافت ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد