
وقت باران داغ چشم تَر عذابم میدهد آب مینوشم غم حنجر عذابم میدهد شیرخواره سیر باشد زود خوابش میبرد از عطش بیخوابی اصغر عذابم میدهد مجلس ختم جوان رفتم دلم آتش گرفت یاد تشییع تن اکبر عذابم میدهد ذبح را وقتی که میبینم کسی سر میبرد خاطرات کندی خنجر عذابم میدهد غیرتم را شعلهور کرده چهل سال است که ماجرای غارت معجر عذابم میدهد