
چهل سال هرشب روضه گردان تو بودم با عمه ها، پاره گریبان تو بودم چهل سال شد حرف از تنت، چل سال مُردَم رفتم سر سفره ولی چیزی نخوردم چهل سال تقدیر دل من درد و غم بود هر چیز میدیدم گریز روضه ام بود نعلین پا کردم بیابان یادم آمد رفتن روی خار مغیلان یادم آمد چشمم به زیر انداز حجره خورد و تر شد داغ حصیری بر دل من شعله ور شد هرجور می شد روضه را مکشوفه کردم هر کس سلامم داد یاد کوفه کردم وقتی عبا دوشم کشیدم گفتم ای وای تا اشک دختر بچه دیدم گفتم ای وای در کوچهها رد طناب آمد به چشمم نوزاد تا دیدم رُباب آمد به چشمم رفتم به تشییع جوانها گریه کردم با خنده هایِ ساربانها گریه کردم عمامهام افتاد و بی حد روضه خواندم انگشتر از دستم درآمد روضه خواندم هر جا شلوغی بود ماتم سهم من شد شرمندگی از خواهرانم سهم من شد حق می دهی از تشنگی قلبم کباب است در ظرف آبم روضۀ جام شراب است