
هر بار آب دیدم و هر بار سوختم بسیار گریه کردم و بسیار سوختم ای زهر داغ سینهی من حاصل تو نیست من سالها به دیدهی خون بار سوختم از سال شصت و یک که چهل سال طی شده هر لحظه یاد قتلگاه یار سوختم دادم به گریه حکم علیکن بالفرار در بین خیمه تشنه و تبدار سوختم یادم نرفته در وسط نیزه دارها دیدم نشسته عمه گرفتار سوختم وقتی به نیزه شد سر بابای بی کسم شد کل دهر بر سرم آوار سوختم یادم نرفته بوسه به رگهای حنجرش هر روز یاد آن غم دشوار سوختم دیدم رقیه خورده زمین روی بوتهای بیرون کشیدم از بدنش خار سوختم در بند مستها چقدر حرمتم شکست با ناسزای دستهی اشرار سوختم تا ازدحام میشود از حال میروم خیلی به یاد روضهی بازار سوختم گهوارهی رضیع حرم را میان شام دیدم میان دکهی تجّار سوختم زخم عمیق سلسلهام آنقدر نسوخت طوری که از تهاجم انظار سوختم با دیدن سکینهی مظلومه خواهرم یک عمر یاد شرم علمدار سوختم دیدم کفن به پیکر هر مرده میکنند سر را گذاشتم روی دیوار سوختم ----- آزار دیدم خود را میان معرکه بیمار دیدم در خیمه بودم هفت آسمان را بر سرم آوار دیدم در بین گودال آیینهی جسم پدر را تار دیدم بابای خود را در بین یک لشگر بدون یار دیدم اینها بماند از شام دیدم هر چه من آزار دیدم شبهای بسیار در بین صحرا عمه را بیدار دیدم صد بار مُردم وقتی به پای خواهرانم خار دیدم ای وای از شام گهواره را در بین یک بازار دیدم بزم شراب و بی حرمتی در مجلس اغیار دیدم نامحرمان را نزدیک مَحرمهای خود بسیار دیدم ----- امان از شام، ختم کلام یه شهر ما رو سنگ میزدن، از روی بام غم بود و درد، عرق سرد یه بی حیا به خواهرم اشاره کرد