منم که غم بیامان دیدهام قدّ عمّهام را کمان دیدهام منم آنکه از غم، دلم سوخته به بازار، عمّامهام سوخته منم آنکه داغ پدر دیدهام رووی نیزه، هفتادسر دیدهام بلا را کران تا کران دیدهام سنان دیدم و ساربان دیدهام دلم را پر از درد و غم ساختند رووی جسم او اسبها تاختند چهلسال قلب من آشفته است یهودی به من ناسزا گفته است نگو حرفی از شیرخواره به من به من حرفی از گاهواره مزن که دیدم رباب، آتشینناله بود به او آب دادند امّا چه سود که او طاقت آبخوردن نداشت دگر حاجتی غیر مردن نداشت چهلسال، آهم به افلاک رفت رقیّه، گرسنه زیر خاک رفت