نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

به خاطرِ تو چهل سال محتضر بودم به یادِ تشنگیات یک جهان شرر بودم میآمدم سرِ سفره غذا نمیخوردم چون از گرسنگیات خوب با خبر بودم برای تو ولیِّ دم شدم، ولی ای وای میانِ قافله با شمر همسفر بودم شتر که رم بکند، میدود به هر سمتی به روی ناقۀ رَم کرده در خطر بودم عمامهام همهاش سوخت، بعد سر هم سوخت ز بام آتشی آمد، که بیخبر بودم شبیه عمه، تنم رگ به رگ به شلّاق است شبیه عمه برایِ همه، سپر بودم به خواهرم، زن رقاصهای جسارت کرد تو حق بده به من اینقدر خونجگر بودم همان زمان که غلامی، کنیزی از ما خواست میانِ حلقۀ آهن شکسته پَر بودم ولی نشد که سرش را جدا کنم ز تنش ولی نشد، که گرفتار صد نفر بودم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد