
نه این که بهر دفاع تو جان نمانده مرا برای دادن جان هم، توان نمانده مرا نفس کشیدن من، نیست غیر جان کَندن ببخش جانِ دلِ من، که جان نمانده مرا فقط نه دردسرِ من شده است دردِ سرم ز سینهای که شکسته امان نمانده مرا رها نکردم علی جان تو را در آن کوچه اگرچه بر اثرش استخوان نمانده مرا خودم در آینه خود را، به جا نیاوردم از آنچه بودهام، اصلاً نشان نمانده مرا بیا یکی دو نفس بر حسین گریه کنیم که بیش از این دو نفس هم زمان نمانده مرا