
یک عدّه آمدند و در خانه را زدند یک عدّه آن طرف همه در عشق جا زدند بُردند حق شیر خدا را حرامیان مردم به گفتههای نبیّ پشتِ پا زدند این رسمِ تازه بود که بنیان گذاشتند شعله به قلب زخمی صاحب عزا زدند او گفته بود فاطمه جانان مصطفیست او را میام شعلهی در از قضا زدند وقتی طناب دور گلوی علی فتاد خنده به اشک بیکسیِ مرتضی زدند طفلانِ بیپناه، همه زیر دست و پا غرق بلا، رسول خدا را صدا زدند وقتی که رفت حرمت زهرا به زیر پا فرقی نمیکند که شکستند یا زدند دارم گِله ز میخ در و چارچوب آن دامن چرا به شعلهی این ماجرا زدند این سوز مجتبیست، پسر ارشد علیست آه ای خدا که مادر من را سه جا زدند یک بار بینِ خانه و یک بار بین راه یک بار بین کوچهی غم بیهوا زدند حالا جواب مسئلهی ما مشخص است آتش چرا به خیمهی آل عبا زدند