
فاطمه در غشوههای احتضار مرتضی در رعشههای اضطرار نالهی آرام زهرا زیر لب صحبت كفن است و دفنِ نیمه شب ... فاطمه میگوید امشب با علی رفتنی هستم من امشب یا علی ای به رضوان همنشینِ فاطمه ای امیرالمؤمنینِ فاطمه ای که غمها را عسل کردی علی پس چرا زانو بغل کردی علی ای که بر اَرض و سماء هستی امیر جان زهرایَت، سرت بالا بگیر آن که باید این چنین باشد منم آن که باید شرمگین باشد منم خواستم یاری کنم امّا نشد ریسمان از دستهایت وا نشد