
کاشکی پشت در منو صدا می کرد در خونه رو نسوخته وا می کرد کاشکی قبل از این که قنفذ برسه دستش و از شال من جدا می کرد یادمه داشتم میفتادم نذاشت یادمه تو دلم حتی یه ذره غم نذاشت رو به قبله شد که رو براه بشم فاطمه هیچی برا من کم نذاشت همه چیم در نظرم آتیش گرفت به خدا چشم ترم اتیش گرفت دره خونه رو یه بار اتیش زدن ولی صد بار جیگرم اتیش گرفت یادمه چطور به خونم سر زدن دستشون پر بود و با پا در زدن چار نفر روی سرم ریخته بودن ولی زهرام و چهل نفر زدن