
مپسند ای امید من و میر لشگرم دونان کشند بانگ شعف در برابرم گر آب مشک ریخت، چه غم؟ آبرو به جاست بین اشک دیده گان من ای آب آورم سقایی تو گشته محول به چشم من مشکی ز اشک دارم و در خیمه می برم [افسوس که آب دیدگانم شور است ورنه آنقدر بگریم همه سیراب شوند] پشتم شکست و رشته امید من گسست هرگز چنین شکست نمی بود باورم گفتی تن تو را نبرم سوی خیمه ها اما، تنی نمانده ز تو پاره پیکرم از من صدای گریه به گوش حرم رسید آگه شدند داغ چه آورده بر سرم روح ادب، تو بودی و در عمر خویشتن نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم خواندی مرا برادر و، دانستم از جنان پیش از من آمده به سراغ تو مادرم ***