
تقلا میکنم اما به این دروازه راهی نیست چنان با هیبت اِستاده که یارایِ نگاهی نیست علی را دختری باشد که مردان خاکِ پای او خدا عمری سخن گفته است با لحنِ صدایِ او چه بانویی که مهُرش حکم مُهرِ فاطمه دارد همان که دشمن از مردانگیاش واهمه دارد همانا فاطمه اینبار زینب نام میگیرد کسی که صبر، پیش پای او آرام میگیرد دلم از هیبت نامش حیاتی تازه میگیرد خدا ایوب را با صبر او اندازه میگیرد حسن را در نظر میگیرد این زن موقع بذلش شجاعت را ز لالاییِ او دارد ابالفضلش ابالفضلی که هر مشکل برایش سخت آسان است یکی از معجزاتِ چشمهایش خَلقِ سلمان است به امرِ خواهرش چشمش به چشم چون منی افتاد مطیعِ محضِ این بانوست آن سَروِ صنوبرزاد گمم بیاختیارم گر به دامِ باده میافتم به پای آنکه عالم در برش افتاده میافتم کنار نورِ خود از ذرهها خورشید میسازد به فکرِ زینبم یاد موذن زاده میافتم به زینب زینبش جان میستاند و باز جان میداد چه زینب زینبی عرشِ خدا را هم تکان میداد چه زینب زینبی مردآفرینِ روزگار، آری چه زینب زینبی بنتُ الجلال، اُختُ الوقار، آری زنی که از ازل پای حسین خود فدایی شد زنی که سالها قبل از برادر کربلایی شد به اجماعِ روایات عصمتُ اللهِ مجسم اوست به روز حادثه فرمانده خط مقدم اوست جگر دارد جگر دارد چه ترسی از خطر دارد کسی که چشمهایش قدرت شَقُّ القمر دارد نگاه قدسیان از ساحت والایِ او دور است به هنگامِ اسارت محمبش یکپارچه نور است در آن دشتِ لبالب از مصیبت، کوه زینب بود به کشتیِ حسین ابن علی هم نوح زینب بود کسی که در بلایا پشتگرمیِ برادر شد کسی که سنگِ زیر آسیاب آلِ حیدر شد در امواجِ بلا آری تبسم میکند زینب خودش را در حسین بن علی گم میکند زینب خودش میخواهد اکنون از غمِ خود پرده بردارد زمین میلرزد اینجا آسمان بی وقفه میبارد به دنبال برادر تشنهی دیدار میآید که از سُمِّ سِتوران نیز بوی یار میآید برای دست و پا گم کردنِ زینب دلیلی هست نظر کن بین آن گودالِ خون شاید قتیلی هست برای زینب کبری، برای اشکهای او از آن گُل بعدِ هجمه همچنان گویا قلیلی هست برای چهرهی از غصه زردِ دختران شاه به ضرب پنجهی امثال اَخنَس رنگ نیلی هست نشسته بر سرِ جسم برادر اشک میریزد تقلا میکند اما ز جایش بر نمیخیزد نگاهش میدَوَد خنجر چه ظلمی با گلو کرده ببین سودای غارت، کشتهاش را زیر و رو کرده شبیه زلفِ در دستانِ قاتل، زینب آشفته امامش، مقتدایش، همصدایش زیر پا خفته اگرچه سخت اما سوی انجامش قدم برداشت زمین کربلا لرزید آن بانو علم برداشت به کوفه میرسد با دستِ بسته خطبه میخواند که این یقین بانو راه شکستن را نمیداند به سنگ آمد جواب ناله برخواسته از دل چه میدانند مردم از شکافِ چوبهی محمل تمام شام لرزیده است از آوای تکبیرش در آمد کاخِ دشمن بعد از آن خطبه به تسخیرش به روی شانهاش از کربلا بار امامت داشت اگر چه در خرابه چند وقتی را اقامت داشت شگفتا جایگاه قبلهگاهِ سینه ویرانه است خرابه نقطه عطف وصال شمع و پروانه است رقیه خوب ادا کرده است آنجا حق مطلب را رقیه با خودش زیر لَحَد برده است زینب را اگر چه این خرابه نقطهی پایانِ زینب نیست ولی در مابقیِ راه دیگر جان زینب نیست