
تا شود راضی ز اعمالم خدا گفتم حسن باز شد درهای رحمت زود تا گفتم حسن مظهر جود خداوندند معصومین ولی وقت حاجت خواستن من ابتدا گفتم حسن مرحم درد گدایان چیست جز نام کریم هر زمان دل شد به دردی مبتلا گفتم حسن نام او را ارثیدن به حسین ابن علیست پس برای رفتن تا کربلا گفتم حسن اربعین فریاد زائرهاست لبیک حسین گریه کردم یاد قبرش بیصدا گفتم حسن بهترین توشه در این عالم دعای فاطمهست خواستم سهمی برم از این دعا گفتم حسن دو آرزو به مادر حزینم ماند حرم برای حسن، کفن برای حسین خاک عالم بر دهانم هر زمان دیدم زنی ناگهان افتاد بین کوچهها گفتم حسن الهی کم نشه سایت از سرم الهی برات بسازم یه حرم با کبوترا به دورت بپرم شب روضهات شب معراج منه جبرئیل به سینه و سر میزنه بانی روضه حسین و حسنه مادرم چند روز که مسافره بارشو بسته دیگه میخواد بره زیر چادر دست به پهلوش میگیره عمه محکم گرفته دستش را داشت اما یتیمتر میشد لحظه لحظه عمو در آن گودال حال و روزش وخیمتر میشد باورش هم نمیشد او باید بنشیند فقط نگاه کند بزند داد و بعد هر تیری هی خدا ای کاش اشتباه کند این هم از عشیره میباشد مرگ بازیچهایست در دستش مرگ را میزند صدا اما حیف افتاده بند در دستش یادش افتاد رازهایی را که عمویش کنار او میخواند حرف مادربزرگ را میزد روضهی شعله را عمو میخواند مادرش پشت در که در افتاد نفسی مادرانه بند آمد شیشهای خورد شد به روی زمین راه کوچه به خانه بند آمد نشد تو کوچه دستشو بگیرم شدت ضربشو بگیرم دستهای پدر بزرگش را بسته و میکشند اما نه دست مادر به دامنش افتاد تا زنده است زهرا نه چهل نفر میکشند از یک سو دست یک باردار سد میشد بین کوچه اگر علی میماند که برای مغیره بد میشد خواست تا سمت مادرش بدود آنکه دستش گرفته بود بابا بود پسر مجتبیست این دفعه نوبت زینب است او ندود داشت میمرد، داشت جان میداد وای بر او که تا عمو ندود نه که گودال کوچه را میدید همه افتادند بر سر مادر به کمر بسته چادرش اما به زمین خورده معجر مادر تا ببیند چه میشود باید به نوک پای خویش قد بکشد شرط کردند هر که میآید از تنش هر که نیزه رد بشود از همانجا به سنگاندازان داد میزد تو رو خدا نزنید وای بر من مگر سر آوردی اینقدر سخت نیزه را نزنید همه منتظرن ماردش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه هر چه گلبرگ بر زمین میريخت پخش هر گوشه بوی گل میشد کم کم احساس کرد انگاری دستای عمه شل میشد نرو عمه برگرد اگر میتوانی تو خیلی عزیزی تو خیلی جوانی ببین عمه تنهاست محرم ندارد تو مردی و باید کنارم بمانی منو بزم شامات و دروازه ساعات منو یک یهودی ... از زیر پلکهای پر خون دیدم دویدی تو میدون گفتم که زینب ای خواهر امانتیمو برگردون برش گردون باباش روبرومه برش گردون کار من تمومه