
مخلوق خدا قیمت اگر میگیرد از آه شب و اشک سحر میگیرد در آتش عشق ما گلستان دیدیم از بین شرّر خدا شجر میگیرد در مَسلَک ما سوختگان هجران پروانه چو سوخت تازه پر میگیرد در وقت شهادت بغلش میگیرد آنکه غم یار را به بر میگیرد بر سر مگذاشت هر کسی تربت دوست فردا که شود خاک به سر میگیرد در اصل به معشوق خیانت کرده دستی که ز دست غیر زر میگیرد مرغ ملکوت خاکدان شأنش نیست از خاک فقط زاده سفر میگیرد دنیا به خدا مزرعهی آخرت است زین مزرعه هر کسی ثمر میگیرد گر سختی آخرت به باور برسد دنیا طلبی را ز بشر میگیرد آن آخرتی که آنچنان ملتهب است فرزند تقاص از پدر میگیرد روزی که به فاطمه همه محتاجند حتماً همه را مد نظر میگیرد همسایهی من حال مرا نیز بپرس همسایه ز همسایه خبر میگیرد ما زنده از آنیم که فرزند خلیل میآید و بر دست تبر میگیرد میآید و انتقام مظلومان را با سیصد و سیزده نفر میگیرد **** آن روز از کبوتر زخمی پری نبود خورشید فاطمه که به این لاغری نبود شد مثل مادرش به خدا راه رفتنش فرقی که داشت اینکه جوان بستری نبود آیا دلیل غصهی او زهر بود، نه از آن شراب دردسر بدتری نبود یک بیحیا و ظرف شراب و امام بود اما به لعل لب، لب چوبِ تری نبود یک شهر دشمن از همه جانب ولی دگر چشم طمع که در پی انگشتری نبود آنجا کشنده بود که در پیش دختران میزد یزید چوب و آبآوری نبود ای کاش در مقابل چشمان خواهری رأس بریده داخل تشت زری نبود فریاد میکشید صدای گرفتهای بابا محاسن تو که خاکستری نبود وای از غروب شام غریبان که ناقه بود اما میان جمع علیاکبری نبود **** بگو چرا پاره شده لبهات خالیه جای چند تا دندونات بگو چرا مگه تو هم چون من گرفتهای بهونهی بابات بگو چرا موهات بهم ریخته روش مگه خاکستر غم ریخته مثل موهای من یکم سوخته مثل موهای من یکم ریخته حرمله گلای گلشنو میزد نسل و ذرّیهی پنج تنو میزد آخرش نفهمیدم گنام چی بود شترش راه نمیرفت منو میزد **** تو را آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پارهگریبان خودم باشی اگر چه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی است که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد یک امشب را نمیخواهی پدر جان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خود میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟ فقط میخواستم امشب پریشان خودم باشی اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است تقلا میکنم یک بوسه مهمان خودم باشی **** بیهوده زیر منت مرهم نمیروم این پا برای دختر تو پا نمیشود کار از حنا و شانه کشیدن گذشته زلفی که سوخته گرهاش وا نمیشود **** حال کی بدتر از این حال منه دشمنت با نیزه دنبال منه دختری که با باباش خندید و رفت چادر روی سرش مال منه **** تا گل روی تو را نمیدیدم چشم من کاسهی گلابی بود در میان دو دست تو رخ من مثل عکسی میان قابی بود باز تصویر من ببین اما خود نپنداری اشتباه شده قاب اگر نیست چهره آن چهره است عکس رنگی فقط سیاه شده