
گرچه از راه دور آمدهام از طلوع أزل، دلم اینجاست از أزل در نجف به من گفتند: همهی هستیام، امام رضاست حائر آسمان عشق، رضاست طائر آستان قدس، منم این محال است تا نفس دارم که از آن آستانه، دل بکنم نسبم، خادم ابن خادم او نام اجدادیام غلامرضاست اینکه امسال وقف این حرمم لطف آقای من، امام رضاست بنده و بیارادهایم همه امر، امر رضاست در همه حال امر فرمود که بخوان امسال در نجف «یا محوّل الأحوال» او کرم کرد؛ نوکرش امسال محضر شاه لوکشف باشد این مقدّر شده به لطف رئوف رزق امسالمان، نجف باشد یک الهی کنار این گنبد حسرت جان اولیای خداست بانگ، هرشب منارهها دارند آنکه دنبال بخشش است، کجاست؟ هرکه یک سجده کرد، ممکن نیست سر از این آستانه بردارد هرچه هستم، سرم به دامن توست مثل آن طفل که پدر دارد پدری که من سیهرو را لحظهای روسیاه دهر نکرد پدری که بهخاطر بدیام با من سرشکسته، قهر نکرد نور امّید در دلم دارم من بیچیز بختبرگشته طفلیام که به خانهی پدرش بعد یکروز سخت، برگشته باز برگشتهام به اینجا تا بشود صاف و صیقلی جانم باز رحمی به من کن و بپذیر بعلی مرا، علی جانم!