
علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را نه خدا توانمت خواند؛ نه بشر توانمت گفت متحیّرم چه نامم شه ملک لا فتی را به خدا که در دو عالم، أثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را بهجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا بهجز از علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم، شهدای کربلا را برو ای گدای مسکین، در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را اطفال می گردند ابطال ولایت گر شیر مادر طعم کوثر را بگیرد جبریل دارد آرزو از عرش اعلاء یکدم بیاید جای قنبر را بگیرد نامت جنون خیز است حق دارد مؤذّن نام تو بر لب میبرد سر را بگیرد