نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کنج حیاط خانه، تابوت کیست امشب؟ لرزید شانههایش، بابا گریست، زینب! با چشم خویش دیدم، بغضش شکست بابا وقتی که باز در را، آهسته بست بابا زینب بیا بپرسیم، شاید حسن بداند به هرجا مادری از شوق دست طفل خود گیرد اما در این کوچه گرفت طفل دست مادر خود را شاید که ماجرایی، از این کفن بداند! دیشب مگر نمیگفت، مادر که خوب خوبم؟ جارو بیار و بگذار، تا خانه را بروبم امشب سکوت خانه، سنگینتر از همیشه ست دار و ندار ما، آه، انگار رفته از دست نگشود چشم، مادر، بابا هر آنچه رو زد زینب تو هم صدا کن، شاید دلش بسوزد!
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد