نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کسی میآید از بالا کسی میآید از برتر کسی میآید از فردوس و از عرش کرمپرور کسی میآید از لوح و قلم، از کرسی و منبر کسی که جنسش از جنس سبو و ساقی و ساغر چه مولایی! چه آقایی! چه کرّی و چه فرّی! بَه چه اعجاز دلآرایی! چه نورِ عرشپیمایی! زِ بطن نجمه زهره زادهای فزرند زهرایی و از موسی بن جعفر میرسد روی زمین عیسی مسیحایی! ببین شد باز مروارید در جوف صدف لبریز ببین کرّوبیان در بارگاهش صف به صف لبریز دوباره سینهها از شادی و شوق و شعف لبریز دلِ احمد پُر از شور و دلِ شاه نجف لبریز سخا آمد، عطا آمد، دعا آمد، دوا آمد خدای خوبی و رأفت، به دردِ دل شفا آمد تمام انبیاء او شد، در این دولتسرا آمد اَلا یا اهل عالم، شَه، علی موسیالرضا آمد! کسی آمد که از عالم ربوده عقل و هوش و دل به سمت گنبد عرشیِ او روحِ هنر سائل به وصفش شاعران و واژههاشان ماندهاند در گِل امام صادقش مدّاح و شد روحالامین دِعبِل رضا قرآن، رضا فرقان، رضا سلطان رضا رضوان، رضا بر پیکرِ دین، جان رضا رحمت، رضا رحمان رضا شرط ورود بنده در توحید و در ایمان! شبی دیدم شدم مرغی و بر بامش کبوتروار به دستم جارویی دادند و من آن لحظه نوکروار غبار غم زدودم از همه خروارها، خروار برای زائرش، آقا دعا میکرد مادروار یکی شاه و همه نوکر، یکی حیدر، همه قنبر یکی با دیدگانِ تَر شفا میخواست از او با دلی مضطر یکی میگفت ای آقا و ای سَرور مزار مادرت زهرا کجا مخفی شده آخر؟ سلامِ من به آن زائر که شد یک بار مهمانش به آن مرد مسیحی که نمود آقا مسلمانش به جبریلی که بوده خادمِ درگاه و دربانش به آن آهو که مولا خود ضمانت کرده از جانش رضا درد است و درمانم، رضا آغاز و پایانم به آقاییِ او مومن، به دست او مسلمانم رضا گلدستههای مرقدش سیمای رضوانم رضاجانم، رضاجانم، رضا طوبای ایرانم! سهساله دختری گم شد کنار صحن گوهرشاد همین که مادرش، با چشم گریان در پیاش افتاد یکی فریاد زد: مادر! کنار پنجره فولاد بیا، این نازدانه دخترت، آقا شفایش داد دخیل ای شاه خوبیها، دخیل ای بضعهی طاها به استشفای آلامم، بزن نوکر، بزن نقّارهی دل را زِ راه دور دارم محضرت شاه خراسانم سلام آقا، سلام آقا شب میلاد توست اما، بخوان روضه بگو یابنَ الشَبیب و روضهی جدّ غریبت را نما برپا بخوان با خونِ دل روضه تو با ابن شبیب آقا بگو از آب گفتنهای مظلومی غریب آقا از آن افتاده در مقتل، از آن خدُّ التریب آقا بگو از آهآهِ آن شَه شیبُ الخضیب آقا از آن پیکر، از آن بیسر، که پیش دیدهی خواهر زمین افتاده بییاور میان خندهی لشکر و یک خنجر که میآمد به روی گودیِ حَنجر بُنَیَّ یا بُنَیَّ گفت در گودال با آهِ حزین مادر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد