نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

وقتی به من مادر که میداد نامه رو میگفت باهام با همدیگه داداشا خیلی راز دارن با من نمیگی چی توی نامه نوشته داغ یه راز و توی چشمات دیده چشمام امّا همینو مطمئنّم از نگاهت واسه شهادت رو بهت انداخته بابام افتادم از روی بلندی زیر پاشون شمشیر و تیر و سنگ هرچی بود خوردم این لخته خون راه نفسهامو گرفته تو حرف بزن باهام عموجون تا نمردم چی به سرت آوردن این گرگای کوفی رو صورتت کی چنگ انداخته عزیزم گفتم نقاب رو نکش اینا حسودن کی سمت چشمات سنگ انداخته عزیزم من از مرامت اینو فهمیدم عموجون جون علیاکبرت با من برات فرقی نداره عابس یا قاسم بیزره میره به میدون پیر و جوون، عاشقات فرقی نداره ******** تشنهم ولی از اصغر تو تشنهتر نه پاهام رکاب و پس زده عیبی نداره میرم بگم شیر جمل زندهست هنوزم حتّی اگه روی سرم نیزه بباره از بس که گرد و خاک دورم حلقه بسته جای زمین و آسمون تغییر کرده بارون سنگ روی سرم داره میباره کاشکی نبینی که یتیمت گیر کرده
هنوز نظری ثبت نشده