نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نیمه شب شده و خواب پریشان دارم گوشه لعل لبم ذکر پدر جان دارم بیجهت نیست که اندوه فراوان دارم خواب دیدم که سری را روی دامان دارم دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند عمّهام گرم تماشاست خدا رحم کند تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود طَبَق نور روی گوشهای از دامن بود کُنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود چشمهای پدرم خیره به سوی من بود تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد لیله قدر من امشب چقدر زیبا شد آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان چند روزی است که از هجر تو بیتاب شدم مثل شمعی ز غم دوری تو آب شدم کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را تا که احساس کنی لاغری پیکر را میتکانم ز سر سوخته خاکستر را از چه با خویش نیاوردهای انگشتر را؟ چقدر روی کبود تو به زهرا رفته بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته تا که با عمه خود راهی بازار شدم مورد مرحمت خنده اغیار شدم تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم خالصانه متوسّل به علمدار شدم من نگویم چه به روز سر من آوردند چادری را که برایم تو خریدی؛ بُردند شاعر: محمد فردوسی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد