خوابم نمی‌بَره از بس که خسته‌ام

خوابم نمی‌بَره از بس که خسته‌ام

[ حسین طاهری ]
خوابم نمی‌بَره، از بس که خسته‌ام
تنها یه گوشه‌ای، ساکت نشسته‌ام

چشمم به راه موند، سر رفت حوصله
پاهام خسته شد، از دست آبله

می‌فهمی حرفمو، از رو اشاره‌هام
امشب تموم میشه، عمر ستاره‌هام

حس می‌کنم دیگه، زنده نمی‌مونم
این آخرین شب از، عمرمه می‌دونم

حالا که عمّه‌جون، لحظه‌ی رفتنه
یک آرزو فقط تو سینه‌ی منه

این لحظه‌های سخت، تنها دلم می‌خواد
بابام با عموم، به دیدنم بیاد

عمّه مگه میشه، یادش بره منو؟
بگذاره بی‌جواب، چشم ترِ منو؟

می‌دونم آخرش، میاد و بی‌خبر
میاره با خودش، سوغاتی از سفر

بابام اگه نیاد، تو دفن دخترش
میاد برادرم، کنار خواهرش

بالا سرم میاد، دردونه‌ی حرم
دفنم کنید میاد، داداشی اصغرم

خیلی شبا براش، بیدار موندمو
رو پام تا سحر، لالایی خوندمو

تا که بخوابه باز، اون با صدای من
زُل می‌زدم بهش، سیر شه چشمای من

عمّه اگه بیاد، میگم خوش اومدی
از صورتم نترس، سوخته فقط کمی

عمّه اگه اومد، یه وقتی سرزده
قبر کوچیکمو، بهش نشون نده

بذار خودش بیاد، پیدا کنه منو
شیرین‌زبون بشه، صدا کنه منو

رو خاک قبر من، تو قلب شام تار
به جای سنگ قبر، گهواره‌شو بذار

چشم انتظار، تو تنهایی می‌مونم
از قبر هم براش، لالایی می‌خونم

لالا علی علی...

نظرات