نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آفتاب شرفَم مظهر توحیدم من با همین سن کمم مرجع تقلیدم من به خدا لحظه ای از کفر نترسیدم من لحظهای جا نزدم هرچه بلا دیدم من در ره عشق چه بیترسم و بی واهمه ام (آیت الله جلیلِ نوه ی فاطمه ام)2 (گریه امحکمت محض است که گشته سپرم)2 خم شده قامت لشگر به مصاف جگرم مثل عمه، چه قشنگ است بلا در نظرم نکند فکر کنی بی کَسم و در به درم من کس و کار حسینم به لبم این سخن است (سرو سامان همه از سروسامان من است)2 هرچه را غیر حسین بن علی خط زدهام رگ هر مفسده را با رگ غیرت زدهام روی لبهای ستم چوب صلابت زدهام به رخ زجر لعین سیلی عفت زدهام حال که چشم تو از وصف مقامات تر است (روضهام را ز خودم بشنو که دلسوز تر است)2 روز ها چون شب تار است، خدا رحم کند جنگ من یکبه هزار است، خدا رحم کند قاتلم اسب سوار است، خدا رحم کند کف پایم پر خار است، خدا رحم کند تازیانه به تن من گذر انداخته است ناقهی لَنگ، مرا از کمر انداخته است فاطمه بودم و قنفذ به سراغم آمد آنقدر تند دویدم نفسم بند آمد زجر کم بود که یک دفعه سَنان هم آمد به تو تا خیره شدم، سیلی محکم آمد دست سنگین کسی بر رخ من رد انداخت آنکه انداخت مرا روی شتر! بد انداخت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد