نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دل دلداده را، دلبستهی دلبر تصور کن کمال عشق را، عشق پدر دختر تصور کن دَم صبح از سفر برگشتهای بابای عطشانم نَم چشم مرا سرچشمهی کوثر تصور کن بیا جای طَبق، سر روی پای دخترت بگذار لباس پارهام را بالشی از پَر تصور کن شبیه پیرزنها خم شدم، از بس لگد خوردم بیا این درد پهلو دیده را مادر تصور کن رسیده هر که دستش تاری از زلف مرا کنده خودت این مختصر را جای موی سر تصور کن ببین رد کبود گونهام را، زجر بد میزد شب و روز مرا اینگونه زجرآور تصور کن سنان از خنده غش میکرد، تا خولی هولم میداد مرا بازیچهی دستان مشتی شر، تصور کن نگو آن گوشواری که خریدی کو؟ کشید و بُرد همین خونلختهی گوش مرا، زیور تصور کن ادای لکنتم را، دختر شامی درآورده زبانم را زمان ترس، از این بدتر تصور کن میان ازدحام کوچه، صدها بار افتادم گُلی را زیر دست و پای یک لشکر، تصور کن چهها دیدند در بزم شراب شام، دخترهات میان مستها بابا، خودت دیگر تصور کن بزم مِی، یکی منو نشون میداد یزید سرو تکون میداد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد