نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

جالا که پیشم اومدی، چشماتو باز کن با چشمهای مهربونت منو نگاه کن باغم پر از نیلوفره، روی سرم خاکستره چند روزیه عمه دیگه، سه سالتو راه میبره هر وقت صدا کردم تو رو، تاوانش رو دادم بابا دندون شیری نمیخوام، تو رو میخوام لکنت گرفتم، رنگم پریده عیبی نداره، بابام رسیده بابا حسین جان... یه روز عمو جون رو دیدم، رو نی نشسته بابا از اون روز دل من خیلی شکسته دیدم عمو جون خسته بود خون روی چشاش نشسته بود اما چرا دور سرش دستمال سرخی بسته بود هر موقع تازیانهای روی تنم کاری میشد خون سر رو صورتش جاری میشد موهای مشکیم دیگه سفیده پاشو ببین که وقتش رسیده بابا حسین جان...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد