نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میروی و میبری همراه خود جان مرا صبر کن بابا ببین حال پریشان مرا در پِیات اهل حرم آیینه و قرآن بدست میبری با خود دل خیمه نشینان مرا ای عصای پیریام داری هلالم میکنی بعد تو دشمن ببیند حال حیران مرا قبل رفتن اندکی پیش دو چشمم راه رو پُر کن از قد رسایت قاب چشمان مرا در جواب تشنگی شد عایدم شرمندگی گرچه دیدی با زبانت کام عطشان مرا از فرس افتاده سوی تو خودم را میکشم سورههای پیکرت پاشیده از هم وای من پخش صحرا کردهاند آیات قرآن مرا عدهای کل میکشند و عدهای کف میزنند تا شنیده دشمنت آوای افغان مرا تا صدایش میکنم یک دشت پاسخ میدهد زینبم بنگر علیهای فراوان مرا خون او را در تمام دشت جاری کردهاند کربلا را با تنش آیینه کاری کردهاند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد