نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میکشم خویش را به رویِ زمین گاه بر سینه، گاه بر زانو این عصایِ شکسته، بعد از تو کمکم کرده بیشتر زانو چندمین بار میشود یادِ شب دامادی تو افتادم فرصتی بود و بعد عمری شرم به جمال تو بوسه میدادم حیف دیگر نمیشود بوسید از لبانی که چاک خورده پسر وای بر من چرا محاسنِ تو اینقدر روی خاک خورده پسر گفته بودی زمانِ پیری ما آب هم در دلم تکان نخورد تا تو هستی و تا عمویت هست باد حتی به دختران نخورد خواستم روی پایِ خود خیزم باز هم با سرم زمین خوردم کمرم را بگیر مانندِ چادرِ مادرم زمین خوردم زره و خود و زین و تیغت را زیر پایِ سپاه میبینم چهقدر چهرهات عوض شده است نکند اشتباه میبینم همه تقصیر توست سمتِ حرم کِل کشیدند بعد خندیدند بعد پنجاه و چند سال اینجا عاقبت قدّ عمّه را دیدند زحمت مجتبی و بابایت رفته بر باد، غصّهام کم کن پیشِ این چشمهای نامحرم معجر عمّه را تو محکم کن کاش میشد سرت یکی میگفت زیر این ضربهها کمش نکنید آه ای نیزهها میانِ حرم خواهرش هست درهمش نکنید تبر از شال خود در آوردند همه انگار که سر آوردند چهقدر تیغ را فرو کردند چهقدر تیغ را در آوردند ترسشان بود عمو صدا بزنی زود رفتند و لشگر آوردند چکمهها تا صدای تو ببُرد چه فشاری به حنجر آوردند دهنت را به زور پر کردند گریههای مرا در آوردند حال بر عمۀ تو می خندند گریههای مرا در آوردند هر بلایی که بر سر آوردند روی دامان مادر آوردند شاعر: حسن لطفی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد