
میان اینهمه نیزه که رو به پایین است صدای زینبِ کبراست میرود بالا **** منی که سایهام را مردم کوچه نمیدیدند منی که شش برادر داشتم حالا نظر خوردم دلیل تازیانه خوردن ما گریهی ما بود ز طفلان بیشتر گریان شدم، پس بیشتر خوردم نمیدانم که میبینی که جایی را نمیبینم غروبی داشتم میرفتم از خانه، به در خوردم تو و این پیرهن پاره، من و این چادر پاره تو سنگ از صدنفر خوردی، من از صدهانفر خوردم (یازینب، یازینب) **** با هر نفست نفس زدم جان دادم ویران شدم از غصّه ولی آبادم در رَختِ اسارتم ولی آزادم هر شب دو سه بار از شتر افتادم گفتم وسطِ دشت که واویلا من