
خوابشان برد بچه ها سر شب تا سحر میزدند زینب را تا به کی دامن آتش زده خاموش کنم دستهایم همه تاول زده آخر چه کنم رفتی و بعد تو از من چه دلی سوزاندند با دل سوخته از داغ برادر چه کنم به خدا عمّه شدن دردسرش بسیار است دست تنهایم و با این همه دختر چه کنم در سفر همسفران خاطرهها میگویند آه با خاطره شمر ستمگر چه کنم چون چاره نیست میروم و میگذارمت ای پاره پاره تن به خدا میسپارمت داغ فراق روی تو بس که نشسته بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم