
شیری از بیشه روان جانب میدان شده بود به سوی معرکه میرفت و رجز خوان شده بود کفنی را به تنش کرده عمو جان حرم میچکد از لب او نام کریمان حرم از عبایی که به تن کرده زحل میریزد زیر پایش ز لبش شهد عسل میریزد گرهیی کور زده طاق دو ابرویش را عمهاش شانه زده طرهی گیوسیش را خوبی نسل علیها به پسر داشتن است به هنر داشتن است و به جگر داشتن است این هم از نسل علی صف شکن خناث است خوبی این پسر این است که با عباس است رفت میدان و رجز خواند و تماشایی شد ضربه هایش به سر و دست چه مولایی شد تیغ دور سر او چرخ زد جولان کرد پدری را ز غم مرگ پسر گریان کرد پسر دوم ازرق که به میدان، تن داد همه دیدند چگونه سرش از تن افتاد یک نفر گفت که این ضربهحیدر باشد یک نفر گفت که عباس دلاور باشد دیگری گفت که این مرد غیور جمل است دیگری گفت که این لشگر ما را اجل است دیگری گفت به ولله حسن آمده است زرهای نیست کفن کرده به تن آمده است ناگهان بند نقاب از قد رعنا که گرفت دشت را در نظر غیرت زهرا که گرفت هو زد و با رجزی گفت: انا ابن الحسنم من اویث قرنم، شهر مدینه وطنم پسر فاطمه عم من و مولای من است پدرم نیست ولی اوست که بابای من است من به ناموس خدا، چون پدرم حساسم غیرت اللهام بر اهل حرم حساسم میزنم گردنتان را به دم شمشیرم انتقام علی و فاطمه را میگیرم در همین فاصله گفتند که نیرنگ زنیم این هم از نسل کریم است به او سنگ زنیم آنقدر سنگ به او خورد که از زین افتاد در حرم مادرش از ماتم قاسم جان داد