نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خوش آمدی و شدی شمع محفلم بابا مگو چرا شده ویرانه منزلم بابا تو آفتاب منی و ز ابر خون هر بار نگاه می كنی و میبری دلم بابا درست شكل تو بود آن سری كه می دیدم به روی نی همه جا در مقابلم بابا مگر كه عمه به تو گفته از چه خیره شدی به پای خسته و زخم و پر آبلم بابا بهانه ی تو گرفتم طعام آوردند مگر كنند دمی از تو غافلم بابا به روی دامن خود هم دمی مرا بنشان بگو رقیه گل ناز و خوشگلم بابا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد