خوش آمدی و شدی شمع محفلم بابا
سیدمهدی میردامادپسندیدن1
بازدید600+
خوش آمدی و شدی شمع محفلم بابا مگو چرا شده ویرانه منزلم بابا تو آفتاب منی و ز ابر خون هر بار نگاه می كنی و میبری دلم بابا درست شكل تو بود آن سری كه می دیدم به روی نی همه جا در مقابلم بابا مگر كه عمه به تو گفته از چه خیره شدی به پای خسته و زخم و پر آبلم بابا بهانه ی تو گرفتم طعام آوردند مگر كنند دمی از تو غافلم بابا به روی دامن خود هم دمی مرا بنشان بگو رقیه گل ناز و خوشگلم بابا